گفت و شنود بینوا با شیخ حسن

*محسن مردانی شهرضایی

بینوایی، شیخ حسن را دید و دامانش گرفت
شیخ گفتا: " ای برادر این عبا، افسار نیست؟ "

گفت: " می دانم، ولی دارم سؤالی از شما "
گفت: " اکنون فرصتِ پاسخ، در این دیدار نیست "

گفت: " از فقر و گرانی، جان ما آمد به لب "
گفت: " می دانم، گرانی قابل انکار نیست "

گفت: " می دانی حسن؟ پس زودتر کاری بکن "
گفت: " مشغولم، ولی سخت است، ره هموار نیست "

گفت: " پس این قیمت بازار را تثبیت کن "
گفت: " با بازار، ما را قدرت پیکار نیست "

گفت: " حرفی لااقل از قطع یارانه نزن "
گفت: " اما در خزانه، درهم و دینار نیست "

گفت: " پس کی میگشاید آن کلیدت قفل ها؟ "
گفت: " بی تابی مکن، صبرت چرا بسیار نیست؟ "

گفت: " صبر ما گذشت از حضرت ایوب هم "
گفت: " عمر نوح پیدا کن، اگر دشوار نیست! "

گفت: " پس کی بشکند این حلقه ی تحریم ها؟ "
گفت: " دشوار است، کار یک نفر، یک بار نیست! "

گفت: " اکنون مصلحت را در چه می بینی حسن؟ "
گفت: " ساکت باش، چون سودی در این اشعار نیست! "
ارسال نظر

خبر‌فوری: عکس های جدید از آرشیو کاخ گلستان